لبیک.....
ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/٧/٢٩  

لبیک.....اللهم لبیک......

آیا یادتان هست که سفر حج از کجا در کارنامه شما نوشته شد؟؟/

شاید همان وقت که حسابی به خدا نزدیک شده بودی و این هدیه ی

خدایی را پاداش گرفتی .....

خودت بهتر می دانی....

بنویس بر خاک مدینه چه طور قدم نهادی....

از آن لحظاتی که به سوی قبه الخضرا و بقیع ادای احترام کردی و

آرام آرام در حرم رسول الله قدم می زدی....

و مقابل حرم زانو زدی و فریاد بیصدایت بلند بود.....

کو آن قبر گمشده؟؟.....

عجب فضایی....

بقیع -احد قبا-ذوقبلتین.....

خدایای من ممنون که نشونم دادی.....

ولی خدایا.....هیچ وقت ماها رو به حال خودمون رها نکن....



 
سلام.....
ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٧/٧/٢٧  

دلت را کجا فرستاده ای ؟؟؟؟

مسجدالحرام -زمزم-صفا و مروه-مقام ابراهیم-ملتزم-حجر ناودان طلا

طواف نماز سعی- آخر به کجا؟؟؟

در دعای عرفه آقا را زیارت کردی؟؟؟

از انتظار ظهور بگو......

از شب ناله ها از پهلوی شکسته ....

با عرشیان هم پرواز بودی یا با فرشیان؟؟؟

خدای من بس است ....

نمی دانی امشب چه حالی دارم.....



 
حضرت همیشه باران...
ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٧/۳/۱٧  

یا از گلوی خسته ی من یک غزل بگو.....

یا شعرهای شعله ورم را صبور کن....

آدینه ای پر از ترک و زخم و تشنگیست....

ای حضرت همیشه ی باران ظهور کن......



 
پنجره های غریب بقیع.....
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/۳/۱٦  



 
آفتاب خاموش......
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/۳/۱٦  

جان تک تک ما از....

از جان مادر ١٨ ساله و غریبمون شکل گرفته.....

اگه مادر بمیره.....ما هم خواهیم مرد.......

گرچه ما خیلی وقته که مردیم ......خیلی وقته مرددیم و خودمون خبر نداریم....

ما از همون موقعی مردیم که از تو کوچه مادرو زدن و......ما فقط نگاه کردیم تا مادرمون....

خیلی وقته مردیم و ...... غریبی مادر و سیلی مادر و زیر پا .....

خدایا دیگه نمی توم......

 



 
چادر مشکی خاک خورده.....
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/۳/۱٦  

سلام....

این روزا واقعا رمقی برا نوشتن ندارم فقط به قول یکی از بچه هاکه فکر می کنم حرف خودمم باشه

مرضیه جون:

دلم اشک می خواد......بنشینم رو خاک های بقیع و زل بزنم به چادر مشکی خاک خورده و

صورت زخمی و پهلو و بازوی شکسته اش و بزنم زیر گریه....

و بیاید دستش را بگذارد زیر چانه ام و آرام اشک هایم را از گونه هایم کناربزند......

دلم تنگ است.....جمعه شب.......دوباره تکرار قول های هر روز.....

 

 

 



 
در....دیوار.....آتش......نمی دونم چی بگم.....
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/۳/۱٦  



 
گوشه نشین غم مادر.....
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/۳/۱٦  



 
بقیع............
ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/۳/۱٥  

گریه

عالم فدک فاطمه است........گریه



 
 
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/۳/۱٥  

یا فاطمه!!!من عقده دل وانکردم

                                                گشتم ولی قبر تو را پیدا نکردم......



 
مهربقیع....
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/۳/۱٥  

مرا به خانه زهرای مهربان ببرید

به خاک بوسی آن قبر بی نشان ببرید

اگر نشانی شهر مدینه را بلدید...

کبوتر دل ما را به آشیان ببرید

کجاست آن در آتش گرفته تا که مرا....

برای جامه دریدن به سوی آن ببرید

کجاست آن جگر شرحه شرحه تا که مرا

به سوی سنگ مزارش کشان کشان ببرید

مرا که مهر بقیع است در دلم چه شود.....

اگر به جانب آن قبر بی نشان ببرید

نه اشتیاق به گل دارم و نه میل بهار

مرا به غربت آن هجده خزان ببرید

کسی صدای مرا در زمین نمی شنود

فرشته ها!!!سخنم را به آسمان ببرید......



 
کبوتردل
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/۳/۱٥  



 
به بهانه پرواز عاشقونه رفیقامون.....
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/٢/٥  

خدای خوبم سلام.......
و این دفعه قرعه ی گلچین کردن هایت به نام کسانی افتاد که در آخر هر جلسه شان......
رویشان را به سوی تو می چرخانیدند و شهادتشان را از تو وعده می گرفتند...
خدایا خیلی دلم می خواست که ببینم بهشت را چه قدر زیبا برایشان حجله بسته ای....
خیلی دلم می خواست که ببینم چه طوری در مقابلت زانو می زدند و از شوق
وصال اشک می ریزند...
به راستی که شهادت در راهت زیباست...خدایا تازه می فهمم که چرا جای عزیزانت
در انتهای مجالس است نه جلو.....
خدایا خیلی دلم می خواست که بدانم حالا چه احساسی دارند که به بزرگترین
آرزویشان رسیده اند.....
می دونم که الان سر فرشته ها حسابی شلوغه چون که امشب سور بزرگی برپاست.....
 
 
آن ها حرفی برای گفتن باقی نگذاشتند
بی صدا آمدندو چه بی صدا رفتند.....
برادر چرا بی خداحافظی!!!!یعنی این قدر موندن براتون مشکل بود که....
چه قدر زیباست رسیدن به آرزوها......
 
می دانم که یاد و خاطرشون هرگز از خاطرمان فراموش نخواهد شد......
فراموش نخواهد شد مخصوصا تو نجمه ی عزیز......
 
می دونم که ازبعد از اون فاجعه هر جا رو تو کانون نگاه می کنیم یاد رفیقامون می افتیم....

واقعا تازه می فهمم معنی رفیق از دست دادن چیه...

 



 
سلام آقا.....
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٦/۱٢/٢٦  
سلام آقا.......
آقا جان امروز می خواهم قسمت بدم
امروز آمده ام تا که شاید دلتنگی هامو باور کنی
آقا جان .............به خدا....
کوچه ها بی قرار آمدنت هستند......
چشم هایم بی قرار دیدنت شده اند.....و گوش هایم بی قرار شنیدن ........
صدای دلنشینت شده است......
آقا..... آقای خوب و مهربونم پس کی می آیی؟؟؟
بیا که از نالیدن خسته و از گریستن ناتوانیم...
تو را به خوبانت به مادرت به....قسم می دهم
پس بیا ....بیا و تکیه بر دیوار کعبه بزن........بیا و آوای ...........
((انا الامام القائم....انا الامام الاثنی عشر....))سر بده......بیا ..... بیا......بیا.....
دیوار کعبه انتظار تکیه ات را می کشد.......
آسمان کعبه انتظار آوایت را می کشد......
آسمان کعبه انتظار آوایت را می کشد......
بیا...................امروز کعبه با سنگ سنگ ساختارش
و با تار و پود پارچه اش انتظار تو را می کشد......
بیا آقا.........
بیا و امروز را به یاد ماندنی کن........


 
رسم دنیا....
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٦/۱٢/٢٦  

آخه خدایا.............
خدای خوبم..................
این رسم دنیاست که اشک ها سنگریزه بشوند و روحها سنگ و صخره؟
آخه خدایا،مهربانا....
این رسم دنیاست که شیشه ها بشکنند و دل های نازک شرحه شرحه شوند ؟
کی گفته؟!!!!
چرا برای یک بار هم که شده مظلوم ظلم نکند ،چرا گل مریم خار نداشته باشد یا..........
چرا معشوق تب نکند...
چه قدر قانون برای بی عدالتی......چه قدر ظلم؟!!!!
خسته شدیم..............خسته تر از همیشه........



 
نامه ای به خدا......
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٦/۱٢/٢٦  


خدای خوبم سلام....
امشب دلم خیلی برات تنگ شده ،خیلی زیاد....
می دونی خیلی وقته ننوشته ام..........اما خودت می دونی که به یادت بودم...همیشه....
دلم گرفته....نمی دونم از چی!!!!؟؟
دلم می خواد بلند بلند باهات حرف بزنم و گریه کنم دلم خیلی برای خانه ات تنگ شده...
واسه مدینه،بقیع و .............
دلم می خواست که مدینه بودم و این اشک ها را الان جلوی قبه الخضرا می ریختم
و دلم می خواست که میله های بقیع را بدون هیچ مزاحمی می گرفتم
و تا می تونستم صدات می زدم.......آن قدر صدات می زدم که صدام بگیره....

دلم می خواست می شنستم طبقه ی دوم مسجدالحرام و به خانه ات زل می زدم..

دلم می خواد.......دلم یه مناجات امیرالمومنین با صدای بلند و هق هق می خواد....

دلم برای نخلستانای مدینه... برا نخل های مسجد شیعیان ...........

و چاه های غمگین حضرت علی تنگ شده....

دلم برا راه رفتن تو کوچه های بنی هاشم تنگه.....

بعضی وقتا فکر می کنم که اگه تو رو نداشتم چه کار باید می کردم؟؟؟

دوستت دارم........این را خودت هم می دونی



 
خدايا............
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٦/۱٠/۸  

خدايا!پروردگارا!

هر آن چه در اين عالم اتفاق می افتد نتيجه لطف و صلاح و مصلحت

تو است پس وای بر من !،اگر تسليم امر و فرمان تو نباشم ...

مولای من....تو بر من امر کردی که ببخشم تا از جانب تو بخشوده شوم

من هم در مقابل کعبه و خانه ات تمام کسانی را که به من بد کردند

را بخشيدم پس تو هم مرا ببخش و به من آرامش بده.......

خدای خوبم!ديگه تحمل اين دنيا برای من سخت است و

دل من از اين دنيای پوچ به درد مده پس مرا رهايی بخش که

من مشتاق ديدار تو هستم و از هر دو دنيا جز رسيدن به تو هيچ نمی خواهم

خدای خوبم!لذت گناه را در من بکش ............

خدای من ،من نه برای رسيدن به بهشت تو را می پرستم و نه

برای رهايی از دوزخ، من تنها برای رسيدن به تو و فنا شدن در راه تو

است که تو را می پرستم ................

«خدايا!من تو را خيلی دوست می دارم...»



 
مهدی جان.....بيا...
ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٦/۱٠/۸  

آسمان منتظر،فرشتگان بی قرار آمدنش،لحظه ها بی تاب

و ديدگان اميدوار حضورش و آفتاب مشتاق نور و عطر نرگس تا مهدی ات

بيايد و تبسم بی دغدغه را ارزانی مان کندو چشمان اندوه بار منتظرمان

را به آرامش جاودانه برساند .........

پس اميد آن که ظهورش را دريابيم.

 



 
خسته ام................
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٦/۱٠/۸  

خدايا!همه دارند می روند کربلا اما من اينجام............

دلم می خواد که برم......از اين جا............از اين دنيا....

هوا گرفته و جا تنگ است و من خسته........

من نه چيزهای اين دنيا را ازت می خوام و نه آن دنيا،من فقط خودتو ميخوام

چون تو تنها کسی هستی که دارم و باهاش راحتم،تو تنها کسی

هستی که وقتی لامذهبی های من را می بينی نه به رويم می آوری

و نه تحقيرم می کنی و وقتی هم که دعا يا نماز می خوانم

من را امل يا جو زده نمی خوانی.....

کاشکی صبح که بلند می شدم ديگه اين جا نبودم....توی اين دنيا.....

کاشکی من را برده بودی پيش خودت می دونم پستم.....

کاشکی حداقل اين جمعه که مياد امام زمان(عج)ظهور کنه تا

که دنيا رنگ ديگه ای بشه ............کاش زودتر بياد صاحبمون

که من و ما هم خسته ايم................به خدا خسته........

«بنده خسته و گنا کار تو که فقط می گه دوست دارم»



 
مشتاق ديدار
ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٦/۱٠/۸  

خدايا!خوب می دانی که چه قدر مشتاقم به ديدنت ......

خدايا!فقط يک چيز از تو می خواهم.اين که روز حساب غير از من و خودت

هيچ کس از کردارم آگاه نشود.

خدايا آبرويم را نبر گر چه می دونم ديگه آبرويی برام نمونده.....

دوستت دارم و شفاعت مهدی ات را می خواهم........

شفاعت مهدی ات را می خواهم با وجود همه بدی هام در نزد تو....

شفاعت تک تک کسانی که دوستشان داری و خواهی داشت...

می خوهم راحت بشم.....تنها بشم تا که شايد آرام بشم....

من تو را می خواهم و ديگر هيچ...

خدايا بی تابم..........بی تابم ........

نگرانم...........نگرانم........

خسته ام........خسته.........

اما......................

از خودم و از تو هم خجالت می کشم

خدايا به باران رحمتت محتاجم

عالم محتاج باران رحمت توست

ببار که طراوت عالم به بارش رحمت توست

بنده عاصی و مزخرفت